یاد من باش ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۲۱ ساعت 15:30 توسط پرستو
|
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او:
نازنینم آدم…..
باتو رازی دارم!!!
آدم آرام و نجیب امد پیش…
…زیر چشمی به خدا می نگریست…
محو لبخند غم آلود خدا ..
دلش انگار گریست…
نازنینم آدم (قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید)
یاد من باش .. که بس تنهایم !!!
بغض آدم ترکید ...
گونه هایش لرزید…
به خدا گفت :
من به اندازه ی گل های بهشت…..
نه…به اندازه ی عرش
…نه…نه……
من به اندازه ی...
من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من…
دوستدارت هستم…
آدم کوله اش را برداشت
خسته و سخت قدم بر میداشت…
راهی ظلمت پر شور زمین….
زیر لبهای خدا را باز شنید…
نازنینم آدم !!
نه به اندازه ی تنهایی من … نه به اندازه عرش .. نه به اندازه گلهای بهشت….
که به اندازه یک دانه گندم …
تو فقط یادم باش..!!!
پروانه: یه روز داشتم با خودم فکر میکردم و گفتم من نمیخوام کاری کنم که شاید بعدا اگر روز قیامتی وجود داشته باشه پاداش بگیرم ، میخوام همین جا نتیجه ی عملم رو ببینم! این شد که شروع کردم به تحقیق و جست و جو...